تبليغاتX
پایان یک آغاز تلخ ...آغاز یک شروع شیرین
سلام

سلام

سلام به همه دوستان خودم

دوستان و همسفرای گلم.

بابت غیبت طولانی مدت منو ببخشین.دیروز رفتم سروقت وبلاگا باد سرد و بی روحی از وبلاگا به صورتم خورد خیلیها حذف کرده بودن و خیلی ها مث خودم رهاش کرده بودن.تو این مدت خیلی اذیت میشدم که نمی تونم بیام اما دسترسی نداشتن به نت یکی از عوامی نیومدنم بود وتغییر کردن شرایط زندگی عامل بعدی.دلم برا همه بچه ها تنگ شده بود.البته با بعضی هاشون در ارتباط بودم.

اینجا یه چیزه اما این یه چیز خیلی چیزا رو بهم داد.خیلی چیزی رو بهم یاد داد.و دوستانی پیدا کردم که هر کدومشون دریچه ای جدید به روی زندگی برای من بودن و هستن.

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |
سلام به همه دوستان و همسفران عزیزم

این ماه مبارک رو به همه شما(هر چند دیر) تبریک میگم

۱ سال از شروع وبلاگ و ترک من گذشت.........

خیلی زود میام.

فعلا

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 5:11 بعد از ظهر |
سلام به همه دوستان همسفران و همراهان گرامي

امروز نظر يه دوست و همسفر جديدي رو ديدم كه منو به ياد يك سال پيش خودم انداخت.يك سال پيش همين روزا بود كه تصميم به وبلاگ زدن و ترك كردن گرفتم و با خوندن نظر اين دوستمون ياد اون خاطرات افتادم .روزايي كه اشتياق وصف ناشدني براي ترك داشتم و انگار بهم الهام شده بود كه كم كم ميخواد يه اتفاقي بيوفته كه سالها منتظرش بودم.

خدمت اين دوست عزيز و مسافر رمضان خير مقدم و خوش آمد ميگم و با آغوش باز حضور ايشان در جمعمان را پذيرا ميشم.هميشه يك تصميم يك تغيير رو به همراه داره و يك تغيير يك زندگي جديد.به جمع ما خوش آمديد.با تمام توان و تجربه در خدمت شما هستيم و اگه ميدان رو خالي نكنين و به اين جمله ايمان بيارين كه" سرانجام ماندن در ميدان پيروزيست" مطمئنم زندگيي در انتظارتونه كه سالها براش انتظار مي كشدين.

http://a30rekhod.blogfa.com

اين شعر زيبا رو تقديم ميكنم و همسفر جديد و عزيزمون:

بازکن بال و پرت را ای پرنده
ترس پرواز تو را می فهمم
راز چشمان پریشان تو را می دانم
جرأتی داشته باش، تا افق راهی نیست
تپش قلب تو را می شنوم
شعر پرواز تو را می خوانم
باز کن بال و پرت را و به فردا بنگر
من از امروز رهایی تو را میبینم

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 22 مرداد1388 و ساعت 8:31 بعد از ظهر |

گفتم.....

گفت.....

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که ھوس مي کردم سر سنگينم راکه پر از دغدغھ ي ديروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه ھاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه ھستي .من ھمچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکھايت به من رسيد  و من يکي يکي بر زنگارھاي روحت ر يختم تا باز ھم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنھا اينگونه مي شود تا ھميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راھم گذاشته بودي ؟

گفت : بارھا صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو ھرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود ،که عزيز از ھر چه ھست از اين راه نرو که به ناکجاآباد ھم نخواھي رسيد

گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناھت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،بارھا گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي .آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد  که تو تنھا اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار مي کني ھمان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم :مھربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از ھر چه ھست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در جمعه 9 مرداد1388 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |

امروز چه کسی هستیم؟پیامدهای انتخاب دیروز ماست.

فردا چه کسی خواهیم بود؟ به انتخاب امروزمان بستگی دارد.

سلام به همه همسفران.دوستان و دلسوزان این راه پرامید.

از این که دیر به دیر به این کلبه صمیمی میام از همه شما عذر خواهی میکنم و بعد از عذر خواهی از همه شما باصفایان از این که به این کلبه سر میزنین و نمی زارین چراغ این کلبه خاموش بشه تشکر میکنم. این روزا مشغله های کاریم فوق العاده زیاد شده و این مشغله ها فرصت با دوستان بودم رو ازم گرقته.

دوستان ما برای ماندن به اینجا نیامده ایم بلکه برای رسیدن آمده ایم.من هنوز نرسیده ام اما راه درست رسیدن را پیدا کرده ام.در این مسیر دوستانی جلوی من بودن و چراغ راه و دوستانی در کنارم.

مردی از جنس اراده.......

یکی از دوستانی که همیشه حضورش رو در کنارم احساس میکردم و میکنم دوست دوست داشتنیم " وهاب جان " هستش.من لحظه لحظه بودن رو با اون تجربه کردم.ما مدتی هستش که در کنار هم حرکت میکنیم هر موقع من میلنگم اون عصای من میشه و هر موقع اون من عصای اون.من ایشون رو مردی از جنس اراده میدونم.چون قدرت اراده بارزترین قدرت در خلاص شدن ایشون از این عادت بوده.سنخیت های اخلاقی و روحی که ما باهم داریم باعث شده در این مسیر راه هموارتری داشته باشیم.

من همیشه از اراده ایشون برای ترک اراده میگیرم از اعتماد به نفس ایشون اعتماد به نفس و از احساسات ایشون حس زندگی .اراده ایشون در ترک این عادت برای من الگوی پیش رونده ای هست که رسیدن را برای من میسر تر کرده است.

وهاب جان خیلی دوست دارم و امیوارم تا فتح کامل قله پیروزی همراه هم باشیم.

 

http://www.tarkeestemna.blogfa.com/

آقا مسعود:

سلام

منم می خوام از امروز آروم شروع کنم و دوران جدیدی از زندگیم رو رقم بزنم. دورانی که دیگه توش شرمندگی از گذشته نباشه.

می خوام با شما همراه بشم و به شما گزارش بدم ... سابقه 9 سال
.

خدمت شما همسفر عزیزم تشکرمیکنم که به این کلبه قدم گذاشتین.باعث خوشحالی ماست که با شما همراه بشیم.اینجا دنیایی هستش که فقط کسانی که تو این دنیا زندگی میکنن از حال هم با خبر هستن.اینجا کسی کسی رو تنها نمی زاره و دست به دست هم این مسیر رو طی میکنیم.کافیه شما باشی و میدون رو خالی نکنی.

اگه براتون امکان داشت یه ایمیل از خودتون تو نظر خصوصی برام بزارین.متظرتونم.


آقا نوید:

سلام علیکم به همه دوستان وبه اسیر رها شده.بابا یه با مرامی بیاد دست مارو هم بگیره.امروز 17روز ازادم .2روزی هست که داره بهم فشار میاد.نمی خواهم برگردم اول راه.کمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک. نمی دونین چه قدر با حسرت این رکورداتون رو خوندم.اااااااااااااااااه.یعنی میشه منم واسه همیشه یادم بره همچین بدبختی هست.کمممممممممممممممممممممممممممممممممممممک.

سلام نوید جان.

جای خوبی اومدین.نه به این خاطر که وبلاگ منه .نه.  بلکه به این خاطر که اینجا همسفرایی هستن که به خاطر همسفراشون هر کاری که از دستشون بر بیاد انجام میدن.

۱۷ روز رو بهت تبریک میگم.نوید جان یادت نره اول باید قدم های کوچک برداشت تا به جهش های بزرگ رسید.

ایمیلتون رو برام بفرستین. منتظرتونم.


آقا محمود:

سلام

خسته نباشید

رهاییتون رو به شما وهمه رها کرده ها تبریک میگم.امیدوارم باراهنماییها وتجربیات ارزشمندتون منم به جمع

شما بپیوندم.24سالمه و9ساله به این بیماری مبتلا هستم.تا 14ماه هم تونستم ترک کنم ولی لعنت بر

شیطان....

سلام محمود جان.با آغوش باز پذيراي شما هستيم.با آماري كه از خودت دادي سنخيت هاي زيادي با هم داريم.مطمئنم اگه تصميم قاطعي بگيري تغيير اساسي تو زندگيت به وجود مياد.ماه رمضون نزديكه ما جمع بزرگي جمع شديم تا اين ماه رمضون پاياني بر همه اون تلخي ها باشه اگه هستي يه يا علي بگو با ما همراه شو. بهت قول ميديم تنهات نزاريم تا خودت ما رو تنها نزاري.

يه ايميل برات فرستادم. منتظر جوابتم


 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در جمعه 2 مرداد1388 و ساعت 5:20 بعد از ظهر |
 پروازی به آسمان از دریچه امید ...

چندی پیش خبر رهایی داداش امید رو تو این وبلاگ خوندین و معمولا اونایی که از شر این عادت رها میشن آروم نمی نشینن و با اشتیاق فراوان سعی در رها کردن دیگر دوستان از این مرداب رو دارن.

 امیدجان هم از این همسفراست که به رها شدن خودشون اکتفا نکردن و براکمک به بقيه دوستان  دریچه ای رو برای پروازایجاد کردن.

از ایشون کمال تشکر رو داریم و آرزومند رهایی همه اسیران از اسارت نفس

http://parvazdobare.blogfa.com/

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در یکشنبه 14 تیر1388 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |

معرفی یک همسفر

 

من ......... خدا را دارم

وبلاگی برای پرواز....

راهی به سوی آسمان....

خیر مقدم میگم به گلشن عزیز که با تصمیمی که گرفتن خواهان تغییری در زندگی خودشون شدن.

صمیمانه خدمت گلشن عزیز خیر مقدم میگم و اینو بدونن که اینجا کسی که خودشو از اون چاله بیرون کشید آروم نمی نشینه و اشتیاق فراوانی برای گرفتن دست همدردهاش داره و اونا رو هم با خودش بالا میکشه و اینجا این بچه هایی که دور هم جم شدن همگی این نیت پاک رو تو وجودشون دارن  اینجا اگه میدون رو خالی نکنی فقط بودنت باعث جلو رفتنت میشه اینجا اگه نخوای بری ما هلت میدیم.

بازم خوش اومدی.

گلشن

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در سه شنبه 9 تیر1388 و ساعت 7:40 بعد از ظهر |
تبریک دلسوزان و همسفران به آقا محمد عزیز:

 

امید:

سلام و عرض ادب خدمت دوست جدیدمون آقا محمد عزیر
وقتی می بینم که هر روز یه نفر به جمع ما اضافه می شه و می خواد از این مرداب بیرون بیاد واقعا خوشحال میشم
محمد جان خوش امدی
از این که تصمیم گرفتی حال شیطون رو بکنی تو قوطی ممنونم
منم ترک رو تو همین وبلاگ شروع کردم
و امروز که 6/04/1388 هستش 65 روزه که تو ترکم و از به بعد هم با قدرت ادامه میدم.
اینو بدون که اگه یه کم از اراده ای که خدا بهت داده رو بکار بگیری
تو هم مثل ما می تونی بجای غرق شدن توی باتلاق استمنا توی اوج اسمون ها پرواز کنی
فقط باید خودت با تمام وجودت اینو بخوای چون:
خواستن توانستن است
و اینم بدون که ما تا رهایی کامل کنارتیم.
امید وارم موفق باشی


سامان:

محمد عزیز،
شروع پروازت رو بهت تبریک می گم و برات آرزوی سلامتی و موفقیت دارم


رها:

سلام اقا محمد من رها هستم
مدت یه سال بود که به این کار کثیف دچاربودم ولی الان خدا رو شکر ترک کردم
الان حدودا پنج شش ماهه که ترک کردم
اومدم به شما این رو بگم که همه ما اینجا در خدمت شما هستیم که شما هم بتونی ترک کنی
خوبی این سایت و سایتهای مشابه این هست که مسیر ترک رو هموار تر می کنه
چون کمک گرفتن از کسایی که این راهها رو رفتن و ترک کردن خیلی می تونه به شما کمک کنه
اگه سوالی داشتی یا می خواستی اطلاعاتی راجع به ترک به دست بیاری به وب من هم یه سری بزن می تونه کمکت کنه
خلاصه ارزو می کنم شما هم مثل امید جان بیای بگی 60 رزوه شدی
دوست دارم رها


همراز:

اول سلام میکنم به آقا محمد که وارد عرصه جدید زندگیشون شدن
آرزو میکنم در این مسیر همواره پرامید بوده و با تلاش و توکل موفق باشید
مطمئنا خواستن توانستن است
برای شما همسفر راه خوبی آرزوی سربلندی و پیروزی دارم
شاد باشید


سینا:

تبریییییییییییییییییییییییییییک به آقا محمد


رها شده:

محمد جان به جمع ما خوش آمدي .اميدوارم خيلي زود به هدفت كه رهايي از بند نفس و شهوت باشه برسي.همه بچه ها همراه تو خواهند بود. به اميد پيروزي

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در یکشنبه 7 تیر1388 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |
یک مشتاق پروازی دیگر...

جای بس خوشحالیه که هر روز وبلاگی به وبلاگای ترک اضافه میشه و یک شخص تصمیم میگیره زندگی بدون زندان استمنا رو تجربه بکنه.

زندگی که اول باید لیاقت اون زندگی تو انسان به وجود بیاد.

خدمت همسفر جدید و تازه نفسمون آقا محمد  خیر مقدم میگم و بدونن که بهترین تصمیم زندگی خودشونو گرفتن. تصمیمی که هم دنیا و هم اخرت خودشونو با این تصمیم عوض میکنن.

آقا محمد عزیز آرزوی بهترن و خجسته ترین و پاک ترن روزها رو براتون در این جمع مبارک دارم. اینجا همه مشتاق پروازن مشتاق رهایی از زندان. مشتاق زندگی بدون استمنا. بعضی ها اوج گرفتن و بعضی ها در تلاش برای اوج ...

و امیدوارم چندی دیگر شاهد اوج گرفتن شما در این محفل مبارک باشیم.

محمد جان این حرف وتجربه رو از من یادتون باشه :

سرانجام ماندن در میدان پیروزیست

http://www.rahaiazband.blogfa.com/

 

این شعر زیبا رو تقدیم میکنم به حضور مبارک آقا محمد عزیزم:

بازکن بال و پرت را ای پرنده
ترس پرواز تو را می فهمم
راز چشمان پریشان تو را می دانم
جرأتی داشته باش، تا افق راهی نیست
تپش قلب تو را می شنوم
شعر پرواز تو را می خوانم
باز کن بال و پرت را و به فردا بنگر
من از امروز رهایی تو را میبینم
 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در شنبه 6 تیر1388 و ساعت 7:58 بعد از ظهر |
امید:

 پیام به همه ی دوستای خوبم:

بیایید با هم شیطان و خود ارضایی رو که دست به دست هم داده اند تا ما رو نابود کنند رو برای همیشه ناکدان(ضربه فنی)کنیم
تا دیگه جرات نداشته باشن بیان سراغ ما
بیاید این شیطان رو که در روز اول به ما سجده نکرد رو به سجده بیاریم
پوزشو به خاک بمالیم و نشون بدیم که کی قوی تره
اره بچه ها ما اگه بخواهیم میتونیم
حالشو بگیریم
ضجشو به آسمون ببریم
فقط باید یه کم اراده داشته باشیم و تلاش کنیم
و بقیه کارا رو به مهربانترین مهربانان یعنی خدا بسباریم
من الان 63 روزه که دارم پاک زندگی می کنم و از زندگیم لذت میبرم
چرا شما مثل من آزاد نباشید
همتون رو دوست دارم و واسه موفقیتتون دعا میکنم
از دوستای عزیزم:
رها سامان  الناز BEST WISH-YASI GIRL همراز تارک 
تشکر می کنم و بهشون می گم که خیلی دوسشون دارم

السلام علیک یا ابا صالح المهدی(عج)

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 4 تیر1388 و ساعت 7:1 بعد از ظهر |
از طرف : امید جان           ://http//www.jupiter323.blogfa.com    

سلام خوبی؟
یه خبر خوش
امروز روز 60 ترک منه
یعنی 2 ماه که دارم پاک زندگی مکنم نمی دونی چقدر خوشحالم
.

 

امید جان صمیمانه بهت تبریک میگم. خیلی خوشحالم که داری زندگی خوش بدون اون عادت رو لمس میکنی.تو لیاقتش رو داشتی امید جان.

طعم خوش زندگی گوارای وجودت. 

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در سه شنبه 2 تیر1388 و ساعت 8:9 بعد از ظهر |
نقطه پایان تصمیم های بدتر

 

نقطه آغاز  تصمیم های بهتر است.

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در جمعه 29 خرداد1388 و ساعت 8:22 بعد از ظهر |
برگشتی برای بودن... با مرغان اساطیر

برگشت دوباره neo یکی ازخبرای خوشحال کننده ماه های اخیر بودبرای من.

وااااااااقعا خوشحالم که مرد میدان هستی. در هرصورت نباید میدان رو خالی کرد.

خوشحالم که با نگرشی متفاوت تصمیم به شروعی متفاوت گرفتی.

شروعی برای پایان دادن به حسرت ها.

http://www.morghane-asatir.blogfa.com/

 

 این دسته گل با شعری زیبا تقدیم به حضور دوباره دوست عزیزم. نئو

زندگي آرام است مثل آرامش يك خواب بلند

زندگي شيرين است مثل شيريني يك روزقشنگ

زندگي رويايي است مثل روياي يكي كودك ناز

زندگي زيبا است مثل زيبايي يك غنچه ي باز

زندگي تك تك اين ساعت هاست...زندگي چرخش اين عقربه هاست

زندگي راز دل مادر ماست ..زندگي گرمي دست پدر است..زندگي مثل زمان در گذر است..

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 و ساعت 7:57 بعد از ظهر |
از طرف آقا امید به همه مسافران پاکی و  کسانی که به اشتیاق

پرواز و رهایی از باتلاق استمنا قدم در این مسیر گذاشته اند:

یک سلام گرم خدمت مدیر بهترین وبلاگ دنیا
واقعا دمت گرم
اینجا واقعا به من آرامش میده
داداشی همون جور که به تو و خودم قول داده بودم از 3 اردیبهشت(یه روز مقدس)
تا الان که 26 خرداد هستش به یاری حق توی ترکم
الان 54 روزه که از اون مرداب کثیف بیرون اومدم و دارم توی اوج آسمان ها پرواز می کنم.من هر روز دارم قوی تر می شم و بیشتر اوج میگیرم
گاهی اوقات که یاد اون مردابی مییفتم که سال ها توی اون زندگی می کردم و فکر میکردم دنیا فقط همین جاست از حماقت خودم خندم می گیره
اره من می خندمو رفیق قدیمیم(شیطون رو میگم)از دستم خون گریه میکنه
اخه این روزا دیگه نمیتونه با هزار تا حیله و فریبم که شده منو از این راهی که دارم میرم بکشه بیرون.بخاطر همینم گاهی اوقات نالشو میشنوم که تا آخر اسمون هفتم میره
من دیگه آزادم و دیگه دست و پام توی زنجیر اسارت شهوت نیست
یه چند هفته هستش که دارم از زندگیم لذت میبرم.....
من دوست دارم همه ی جوان های ایرانی هم همین احساس رو داشته باشن
و به همین خاطر تمام شبانه روز رو دارم واسه همه ی هموطن های عزیزم در سرتاسر ایران زمین دعا میکنم تا توی این راهی که انتخاب کردن موفق باشن و بفهمن که واسه چی دارن زندگی میکنن
من این شعر رو خیلی دوست دارم شاید به درد شما هم بخوره

مکن کاری که بر پا سنگت آیو جهان با این فراخی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامه خواند تو را از نامه خواندن ننگت آیو
بابا طاهر.

 http://www.jupiter323.blogfa.com/

پی نوشت مسول وبلاگ:

سلام امید جان.

قبل از هر چیز از لطفی که به من داری سپاسگذارم. و خوشحالم که شیطون رو ضربه فنی کردی.

با تمام وجودم خوشحالی همراه با شکر گذاری خودم رو به خاطر رهایی شما از این مرداب ابراز می کنم.صمیمانه و از ته قلبم براتون خوشحالم.خوشحالم که دارین مزه زندگی بدون زندان استمنا رو تجربه می کنین.زندگی که هر کس اشتیاق سوزان و باور قوی نسبت به اراده خودش داشته باشه به لیاقت رسیدنش دست پیدا می کنه. از این حس خوبی که اول نسبت به خودت بعد نسبت به زندگی داری وااااقعا خوشحالم.با رهایی از این باتلاق مفهوم خیلی چیزا تغییر میکنه. و می دونم که داری لذت این تغییر رو حس میکنی.مفهوم نفس کشیدن زنده بودن و زندگی کردن و...

امید جان راهی که ما قدم تو اون گذاشتیم راه پر پیچ و خمی هستش.سر هر پیچی دره ای وجود داره و ته هر دره شیطان.اگه خوب و ماهرانه نپیچیم و خدایی نکرده به طرف دره سوق پیدا کنیم بیرون اومدن از اون دره تلاش مضاعفی رو می طلبه. و خوشا به سعادت شما که تا الان خییییلی ماهرانه پیچیدی.

امید جان امیدوارم به کمک همدیگه بتونیم دست کسانی که دستی از باتلاق استمنا بیرون آورده اندرا هم بگیریم تا انها نیز مفهوم متفاوت نفس کشیدن و زندگی روتجربه کنن.

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در چهارشنبه 27 خرداد1388 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |
فوری.........

 

با سلام وادب خدمت دوست عزیزم شبگرد تنها

ممنونم که این وبلاگ رو برا نظر دادن انتخاب کردی.من

اختصاصی در خدمتت هستم با مرام. فقط یه آدرسی از

خودت بزار .ایمیل یا آی دی.

من منتظرتون هستم.

مطمئنم اگه با هم باشیم خیلی زودتر میتونیم از این

دنیای تاریک به دنیای پر از نور ترک قدم بزاریم.

منتظرتم

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در دوشنبه 25 خرداد1388 و ساعت 1:28 بعد از ظهر |
بیاییم حسرت های گذشته را به هدف  

هایی تبدیل کنیم و برای رسیدن به آن

تلاش کنیم

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در چهارشنبه 20 خرداد1388 و ساعت 9:23 بعد از ظهر |
"... و تو نیز می توانی ایمان آوری که رنج تفاوتی است بین آنچه هست
و آنچه تو می خواهی باشد.

وقتی شرمسار گذشتۀ ناقص خویشی
یا وقتی نگران آیندۀ نامعلوم خودی،
بدان که در زمان «حال» زندگی نمی کنی.
آن وقت رنج را تجربه می کنی؛
خود را بیمار می کنی و ناشادمان هستی.
بدان؛ گذشتۀ تو زمانی «حال» بوده و آینده ات زمانی «حال» خواهد بود؛
پس زمان «حال» تنها واقعیتی است که می توانی تجربه کنی."

 


+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در جمعه 8 خرداد1388 و ساعت 9:8 بعد از ظهر |
سلام به همه دوستان و مبارزان عزیزم

دوستان اینو هرگز یادتون نره ......... سرانجام ماندن در میدان پیروزی است.

 

امروز می خوام وبلاگ دوستی رو معرفی کنم که رفتار ایشون منشا اثری بود در زندگی من. و ایشون چراغی رو به دست من داد تا در ادامه این راه پر پیچ و خم مسیر رو اشتباهی نرم.

از همین جا ازشون صمیمانه سپاسگذاری میکنم.

http://www.kimiya1090.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 6:52 بعد از ظهر |
سلام دوستان و همسفران عزیز.

خدا قوت به همه رهروان.

یکی از آرزوهای بزرگ من تو زندگی اینه که فقط نظاره گر زندگی نباشم بلکه منشا اثر باشم. و از شما می خوام موقعی که دستاتونو بالا می برین تا از خدا چیزی بخواین آخر دعاهاتون دعا کنین تا منم به آرزوم برسم.

یکی از بهترین و دلسوترین دوستانم مطالبی در مورد خودارضایی برام ایمیل کردن که حیفم اومدخودم تنها بخونم. مهتاب خانوم وااقعا ازتون ممنونم.

تجربیات من:

اول:ترك استمنا اين نيست كه دايما به استمنا و ترك آن فكر كنيم (اين فكرها بيشتر موجب مشغله ي ذهني بيشتر و تاثير گذاري بر ناخودآگاه ذهن مي شود)بلكه ترك اين است كه كلا استمنا را به حاشيه ي ذهنمان برانيم و اصلا به آن فكر نكنيم
بعبارت ديگر
استمنا بي استمنا
كلا فراموشي مطلق
اينكه در ترك آن به نحو بيمارگونه و وسواسي دايما در فكرش باشيم وضعيتمان روز به روز بدتر و بدتر مي شود
دوم :باورتون نميشه كه اين چندروزه چقدر اين ذكر در عرصه هاي مختلف نجاتم داده است .اعجاب برانگيز است
لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم
نكته ي خيلي خيلي مهم اينه كه ما ذكر را در مراحل پاياني استفاده مي كنيم در حاليكه نبايد اينطور باشد
نبايد بذاريم به حدي برسه كه زير پتو بخواهيم اين ذكر را بگوييم
حتي زمانيكه  فكر جنس مخالف-فكر استمنا  - كلمه ي استمنا- تصور س... و...به ذهنمون حمله كرد بايد سريعا به ذكر پناه ببريم.يعني وقتيكه هنوز در مرحله ي ذهني هستيم اونجا با خودمون اصلا فكر نميكنيم كه همين تصورات باعث دوباره انجام دادن اون كاره دقيقا همون جايي كه فكر نمي كنيم بايد ذكر بگيم يعني از كوچكترين تحريكات هم بايد چشم بپوشيم .چه اينكه بخواهيم تو سايتهاي....وفيلماي...بيفتيم.
به ياد داشته باشيم كه پيشگيري بهتر از درمان است
سوم:اين كه بخواهيم در راه مبارزه با استمنا فكرمان را تغييير دهيم و مسير ذهني مان را عوض كنيم فايده اي نداردو نتيجه اي نمي گيريم.البته اين تجربه ونظر منه.هرچقدر اين مبارزه ي فكري كه بيشتر شبيه يك وسواس فكري است بيشتر شود نتيجه ي كمتري حاصل مي شود و استمناهاي ناخودآگاه به دليل اين دغدغه ي ذهني و وسواس فكري بيشتر مي شود بر اثر فرمان ناخودآگاه ذهني مان .البته دقت داشته باشيم تغيير فكر ما وتصورات غلط ذهني مان راجع به استمنا لازم و كارامد است اما بايد مراقب باشيم كه به ووسواس فكري تبديل نشود
چهارم:در آن لحظه ي نهايي (زمانيكه در معرض مستقيم گناه هستيم ونزديكه كه به دام بيفتيم)ديگر فكر ما و ذهن ما در كنترل خودش نيست يعني ديگر كنترل دروني ممكن نيست .تنها چيزي كه كارامد است كنترل بيروني است مثلا اينكه سريعا محيط را ترك كرده وبه جمع برويم يا تا مغازه ي نزديك محلمان و... راحت بگم اينكه .بايد كلا حواسمان را پرت كنيم و بهش گير ندهيم  چون اگه بهش گير بديم حساسيتش بيشتر ميشه و كنترل ما كمتر.
 
این سبد گل از طرف من و همه خوانندگان این وبلاگ و همه رهروان راه پاکی به مهتاب عزیز
 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 و ساعت 3:30 بعد از ظهر |
خوشحال کننده ترین خبر سال جدید همین خبر رهایی همسفرمون سروش بود که خوشحالی این خبر خیلی از تلخی ها رو برام کم رنگ کرد.

سروش:

برگشتم یعنی باید بر میگشتم پاک پاک پاک تر از اونی که فکرشو بکنی یه چلم تموم شد دارم چله ی جدیدمو شروع میکنم.

kanoonetark.blogfa.com/

داداش سروش بهت تبریک میگم . لیاقتشو داشتی

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 و ساعت 11:38 قبل از ظهر |
زندگی" زنده ماندن و نفس کشیدن نیست

 

زندگی" هدف داشتن و تلاش برای رسیدن است

 

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |

انسان متوجه

خوشحالم که هر روز یکی از گرداب افتادگان استمنا دستی از این گرداب بیرون می آورد و کمک می طلبد. درسته که وبلاگ زدن دلیل بر ترک کردن نیست اما برای من مهمترین قدم بود. در واقع حکم یه تعهد به خودم و دوستانم را داشت. وقتی وبلاگ جدیدی در مورد ترک رو میبینم یه حس خوشحالی بهم دست میده که یه نفر دیگه هم می خواد خودشو از اون زندگی رو به زوال نجات بده. از دوستان عزیزم خواهش میکنم به این کار ادامه بدین.

 به دوستانی که تازه پا به این جاده پاک و پر پیچ و خم گذاشتن خوش آمد میگم:

http://deleporgham.blogfa.com/      تارک

 

http://khastehazjag.blogfa.com/     محمد علی

 

http://mobarezenafs.blogfa.com/    رها 

 

http://www.tarkemarg.blogfa.com/   سینا

 

http://www.ilikelife.blogfa.com/   Mr life

 

در آخر این شعر امیدبخش رو تقدیم میکنم به همسفران امیدوار تازه به ما پیوسته..

بازکن بال و پرت را ای پرنده
ترس پرواز تو را می فهمم
راز چشمان پریشان تو را می دانم
جرأتی داشته باش، تا افق راهی نیست
تپش قلب تو را می شنوم
شعر پرواز تو را می خوانم
باز کن بال و پرت را و به فردا بنگر
من از امروز رهایی تو را میبینم

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در دوشنبه 10 فروردین1388 و ساعت 10:12 قبل از ظهر |

زندگی مشروط- معرفی همسفران پاکی- چشم انتظار احمد

 زندگی مشروط.................................

از اشتباهات دید من در ترک خودارضایی این بود که زندگی کردن و بهره بردن از مواهب زندگی را موکول به ترک این عادت کرده بودم- در صورتی که با زندگی کردن باید به جنگ این عادت میرفتم. در واقع زندگی مشروط به ترکی را برای خودم ساخته بودم . تمام فرصت ها و لذت های زندگی را موکول  به ترک این عادت کرده بودم. همیشه فرصت های زندگی با زبان بی زبانی برایم دست تکان میدادند و با روی گشاده به من سلام می کردند اما دست های گره کرده من حاظر به بیرون آمدن از جیب و جواب دادن به سلام آنها نبودند. چون به آنها القا شده بود سلام به زندگی فقط بعد از ترک.فقط چشمم به دنبال سلام آنها بود اما از اقدام خبری نبود.این حس در تمام لحظه های زندگی من جا خوش کرده بود. در باب معنویت- عبادت ها و شروع آنها موکول به ترک شده بود. و تحصیلات و تفریحات نیز. و در یک جمع بندی کلامی تمام روز مره گی های یک زندگی. با دور شدن هر چند کوتاه از این عادت ثمره این دور شدن چند صباحی بعد به بار نشست که همانا برگشتن قوه تفکر و تعقل بود.و بعد از چیدن این میوه و چشیدن دوباره آن بود که این دید مشروط و اشتباه جای خود را به تغییر دیدی داد که همان تغییر- روزنه و به دنبال آن شکاف و در آخر شکستن این سد ذهنی مخرب بود.دیگر به جای این که عبادت ها و زندگی کردن ها رو موکول به ترک بکنم با انجام دادن و دست زدن به آنها بر علیه این عادت اقدام میکردم. کم کم به سراغ کارهایی رفتم که مدتها در گوشه ای به انتظار ترک و وارد شدن به صحنه زندگیم خاک میخوردند. پس از گرد گیری این بل قوه ها و وارد شدن به زندگی و پیداکردن نقش بل فعل خود بود که مسیر ترک من هموار شد.

پس به هیچ عنوان نباید عبادت ها و کارها و مهم های زندگی را موکول به ترک این عادت بکنیم بلکه با انجام دادن آنها راه ترک خود را هموار تر کنیم.

میوه های رسیده راباید چید تا لذت خود را برای ما به ارمغان بیاورند و گرنه پس از خراب شدن و افتادن ارزشی ندارن. 

شاید اکنون زمان درو کردن و چیدن محصول فرا رسیده؟

شاید اکنون زمانی است که باید جواب اصرار بر ترک های خود را بگیریم؟

پس بیاییم با چشمانی باز و دید تیزبینانه تری به اطراف خود بنگریم و فرصت ها را برای چیدن و درو کردن از دست ندهیم.

فرصت ها همیشه نیستند. پس از فرصت ها نهایت ها را استخراج بکنیم.

 

معرفی همسفران پاکی................................

 کلامی دیگر خوش آمدگویی به چند همسفر نو ظهور راه پاکی که از طرف خودم و خانواده بزرگ "مسافران پاکی" حضورشان به جمع ما را شادباش میگویم و آرزوی ثبات قدم در این مسیر رو از خداوند منان برایشان طالبم

 http://zamanetark.blogfa.com/                              زمان ترک

http://www.bahare-khazan-zade.blogfa.com/          بهار خزان زده   

www.rahaazhameh.blogfa.com/                             رها از همه

  http://kanoonetark.blogfa.com/                            سروش

 

 

چشم انتظار احمد!!............................

دل نوشته های احمد:

سلام.من هم یه تنهایی هستم مثل همه 6ساله که به این درد گرفتارم.در طی این مدت بهترین سالهای عمرم رو بی خودی تلف کردم.در ایجاد رابطه با بقیه افراد جامعه خیلی ناموق هستم.از زن گرفتن به شدت می ترسم.همیشه تنها هستم.خیلی از افراد که با اونها رابطه دارم منو فاقد شعور اجتماعی مدونند.اکه بخوام از درد های خودم بگم به این زودی هاحرفم تموم نمی شه .لطفاً به نوای این بی نوا جواب بده و کمکم کن(احمد)

 

جواب به احمد عزیز

. سلام دوست من. قبل از هر چیز از این که به این کلبه قدم گذاشتین ازتون سپاسگذارم. مدتی هستش منتظر شماهستم اما فقط چشم انتظارم و خبری از شما ندارم. همون روزی که این نظر رو گذاشتین یه ایمیل به اون ایمیلی که ثبت کرده بودین زدم اما کماکان چشم انتظار جواب شما هستم. نگرانی من از بی خبری از شماست. من با تمام وجود منتظر شما هستم تا دستتون رو دو دستی بگیرم. مطمئنم با خواستن و تلاش به این باور که ترک این عادت شدنی هستش میرسین. من ترک کردم اونم با یه معجزه !معجزه ای که تو وجود همه ماها هست اما بعضی مواقع رو به افول رفتنش برای ما دردسر ساز میشه اما هرگز از بین نمیره . اون چیزی نیست جز   " معجزه اراده".

چشمان من چشم انتظار شما هستن.

منتظرم.

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در جمعه 23 اسفند1387 و ساعت 6:26 قبل از ظهر |

ما متولد می شویم که زندگی کنیم...

ولی بیشترما انسانها فرصت زندگی کردن را به آسانی از دست می دهیم. نفس میکشیم. می  خوریم. پیر میشویم و دست آخر میمیریم. ولی این زندگی نیست یک مرگ تدریجی است مرگی که شاید هفتاد سال به طول بیانجامد.وچون میلیونها نفر در اطراف ما هستند که به تدریج همین گونه می میرند ما هم از آنها تقلید میکنیم. وفکر میکنیم زندگی یعنی همین!؟

هدف از زندگی پیر شدن نیست بلکه رشد کردن و رسیدن به تکامل است. پیر شدن و رشد کردن دو پدیده کاملا متفاوت اند. پیر شدن خصیصه ای است حیوانی در صورتی که رشد کردن خصیصه ای است صرفا انسانی . اما عده کمی از انسانها استحقاقش را دارند. رشد کردن یعنی این که انسان هر لحظه بیش از پیش عمق جوهر زندگی را درک کند. رشد کردن یعنی از مرگ دور شدن و نه به سوی مرگ پیش رفتن! هر چه بیشتردرعمق زندگی فرو رویم ذات جاودانگی را بیشتر درک خواهیم کرد و بیشتر از مرگ فاصله خواهیم گرفت.و سرانجام لحظه ای فرا میرسد که در می یابیم مرگ چیزی جز تعویض لباس. تعویض خانه و... نیست .برای رشد کردن کافی است به یک درخت نگاه کنیم. هنگامی که درخت رشد میکند ریشه هایش درعمق پیش می روند. اینجا تعادل برقرار است هر چه درخت بلند تر شود ریشه هایش عمیق ترمی شوند درختی که ریشه های کوچک و کوتاه دارد هرگز نمی تواند پنجاه متر ارتفاع داشته باشد چرا که این ریشه ها از پس این درخت غول پیکر بر نمی آیند. ورشد کرد یعنی همین یعنی درعمق وجود خود فرو رفتن جایی که ریشه هایتان قرار دارند.

زندگی پویاست اما نه به خاطر آرزوهای دور و درازی که انسان دردل می پروراند. بلکه صرف جستن و یافتن است که زندگی را پویا می کند. پویایی زندگی در جاه طلبی برای رسیدن به مقام و منزلت نیست بلکه جستجویی برای رسیدن به مفهوم حقیقی خود است که زندگی را پویا می کند. خیلی عجیب است آدم هایی که هنوز خود را نشناخته اند و می خواهند برای خود کسی باشند.آنهاهنوز با وجود خود بیگانه اند ولی هدفشان کسی شدن است.

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |

خود آگاهی

انسان را تماشا کن

خودت را ببین...

تماشا کن و خواهی دید که انسان در نا آگاهی عمل میکند.همه رازمذاهب بر این است که انسان   را از ناآگاهی به آگاهی بیاورد. آگاه شدن یعنی از زندان بیرون آمدن . برای رهایی از زندان آنچه باید انجام دهیم این است که آگاه و آگاه تر شویم. به دانش بیشتر نیاز نداریم بلکه به آگاهی بیشتری نیاز است.ما دانش بسیار داریم و از آن گرانبار هستیم. باری سنگین داریم و به سبب همین بار سنگین نمی توانیم حرکت بکنیم. باید بارمان را سبک تر بکنیم و شروع کنیم به یافتن واقعی و انداختن غیر واقعی.

ما باید همیشه در جستجوی واقعیت باشیم و مطیع محض جامعه نباشیم همیشه آن چه جامعه می گوید صحیح نیست.

و البته مردمی هم از دست ما عصبانی خواهند شد زیرا لحظه ای که هوشیار شویم دیگر تحت کنترل آنها نیستیم. آنها ما را مطیع می خواهند وباید بر اساس میل آنها منضبط باشیم و باید از آنها اطاعت کنیم.

از اطاعت محض و پذیرفتن بدون تعقل باز بایستیم و خویشتن خودمان شویم .انسانی که خودش شده باشد خواهد دانست چه وقت اطاعت بکند و چه وقت اطاعت نکند. او فرمانبردار محض نخواهد بود. او مطیع نخواهد بود. او موردی  تصمیم می گیرد که چه وقت بهتر است اطاعت بکند و چه وقت نه. وقتی حقیقت را می بیند اطاعت خواهد کرد و در مقابل باطل مطیع نخواهد بود.

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 24 بهمن1387 و ساعت 7:15 بعد از ظهر |

شناخت ناشناخته ها

ذهن انسان همواره از ناشناخته ها هراسان است.ناشناخته آن را مختل ميكند.ذهن همواره در شيارهاي آشناي خودش زندگي ميكند.دريك الگوي مشخص وشناخته شده به چرخش و چرخش ادامه ميدهد.درست مانند صفحه گرامافون.ذهن ازرفتن به سوي ناشناخته ها وحشت دارد.اما زندگي هميشه در ناشناخته هاحركت ميكند.زندگي راتنها زماني مي شناسي كه آماده سفر به ناشناخته ها شوي و انسان مي ترسد.تو مايلي كه زندگي مطابق ذهن تو حركت كندبراساس شناخته ها ولي زندگي نمي تواند از تو پيروي كند.زندگي يك سيلان است ما مي خواهيم ان را ساكن كنيم.تو ميخواهي خوشبخت باشي و طالب لذت هستي اما كسي كه طالب لذت است بايدرنج آن را هم بپذيرد درست مانند قله ها ودره ها.اوج ها و قله ها را ميخواهيم ولي دره ها را نه!پس دره ها كجا بروند؟بدون دره ها قله ها چگونه ميتوانند و جود داشته باشند؟ اگر عاشق قله ها هستي دره ها را هم دوس بدار.آنها نيز بخشي از تقديرند.انسان پلي است ميان شناخته ها و ناشناخته ها.بار سفر بستن اغاز خردمندي ويكي شدن باشناخته هاست.

هرتغييري براي پذيرش و زندگي كردن مشكل است اما بعد از مدتي متوجه مي شويم كه اين تغيير ثروت و غناي زيادي را به زندگي ما بخشيده است.

زندگي هديه اي حاضروآماده نيست. تو وارث همان حياتي هستي كه آفريده اي.تو از زندگي همان ميوه اي را مي چيني كه بذر آن را كاشته اي. دنيا پر از آدم هاي افسرده اي است كه همه عمرشان را در غم و انده مي گذرانند و گروهي نيز زندگي را با سرور و خوشي به سر ميبرند.پس اين خودما هستيم كه بركيفيت زندگي خودمان تاثير مي گذاريم و بر اساس تصويري كه در ذهن داريم شاد يا غمگين مي شويم.

تصاويرذهني اساس شخصيت احساس و رفتار شما راتشكيل ميدهد بنا بر اين براي تغيير رفتارخود بايد برآوردها برداشت ها و تصاويرذهني خودراتغيير دهيدوبدين ترتيب موجب افزايش نيرومندي خودشويد. ما به وسيله انديشه هالي خود پيشرفت مي كنيم و از نردبان تصوري كه از خويشتن داريم بالا مي رويم. بايد توجه داشته باشيم كه نيروي تصور ما ده برابر قوي تر از نيروي اراده ماست. انسان يك موجود هدف جواست وقتي به دنبال هدفي نباشيم دليلي براي تلاش نداريم و در نتيجه مثل گندابي در جاي خود راكد و بي حركت مي مانيم در صورتي كه طبيعت انسان اقتضا ميكند كه در تحرك و تكاپو باشيم.

افراد موفق در هر رشته و كار به طور حتم قوي ترين سريع ترين بهترين و باهوش ترين آنها نيستند بلكه پايدارترين افرادند.

نيروي كسي كه به چيزي معتقد است برابر است با نيروي نودو نه نفر كه فقط به آن علاقه مندند.

يكي از دلايلي كه خیلی ها در زندگي به موفقيت هاي بزرگ نمي رسند آن است كه موفقيت معمولا چهره خود را در پشت تلاش هاي جدي و مستمر پنهان مي كند. در دنياي ما دو نوع سختي و جود دارد. يكي سختي نظم و ترتيب و ديگري سختي افسوس و پشيماني كه اولي يك مثقال و دومي يك تن وزن دارد.انتخاب با شماست که کدام سختی را انتخاب کنید.

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در یکشنبه 13 بهمن1387 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |
افتادن شکست نیست.... برنخاستن

شکست است .

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 12 دی1387 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |

۱۰۰

سلام دوستان عزيز.روز عيدقربان كه جشني همگاني بود در وجود من نيزجشن ويزه اي برپابود.  جشن سه رقمي شدن. روز عيدقربان دقيقا 100 روزمي شد كه به همراهي عزيزاني كه عزيزترين انها خداوند مهربان بود من قسمتي از شخصيت تاريكم را كه سالها از آن رنج ميبردم را قرباني كردم. اكنون وقتي چشمانم را ميبندم و سفري را به اعماق ذهنم براي مرور خاطرات گذشته آغاز ميكنم در موقع برگشت از اين سفر آرامش لطيفي را احساس ميكنم كه تا قبل از ترك از آن بي بهره بودم. ذهنم بيشتر شبيه دشت وسيعي بود كه پس از يك نبرد سخت و طولاني به سكوت و آرامشي رسيده باشد. هنوز نيز بقاياي آن نبرد سخت به چشم مي خورد و ابزارهاي نبرد در گوشه و كنار اين دشت مشاهده ميشد.از جمله اين ابزارها كتابها مجلات و مقالاتي بود كه راجب ترك و براي ترك جمع اوري كرده بودم. وقتي به آرشيو مراجعه و آنها را مرور ميكردم به مجله اي از سالهاي گذشته برخوردم كه خاطره اي در ذهنم تداعي شد.

حدود سه سال پيش زماني كه استمنا به جزئئ از برنامه روزانه ام تبديل شده بود در حين ورق زدن مجله اي به صفحه اي برخورد كردم كه در آن روان شناسي به مكاتبات سوالات و مشكلات مخاطبان پاسخ ميداد. وقتي درباره اين روان شناس كمي تحقيق كردم متوجه شدم ايشان يكي از روان شناسان خبره و به نام ايران هستند. شروع كردم به نوشتن و تمام مشكلات و مصائبي را كه در اين سالهاي تلخ ترك ناموفق داشتم برايشان نوشتم. مدتي بعد صفحه اي از اين مجله معروف به سوال و جواب سوال من توسط دكتر اختصاص داده شده بود.

دكتر پاسخ هاي كارگشا و مفيدي را برايم ارسال كرده بودند اما دليل اصلي اين كه پس از دريافت جواب ترك استمناي من سه سال به تعويق افتاد اين بود كه به هيچ كدام از جواب ها و راهنمايي هاي ايشان عمل نكردم. چون شرط اصلي(درست خواستن .اميدواري و عمل كردن به دستورات و پيام ها) بود كه من فقط فاكتور خواستن را داشتم كه كافي نبود.امروز گفتم اين جوابيه رو اينجا بزارم و مطمئنم براي دوستاني كه سه فاكتوردرست خواستن. اميدواري و عمل كردن به دستورات وپيام ها را سرلوحه كار خود قرار دهند كارگشا خواهد بود.

پاسخ:

ميتوانيد موفق شويد.

1.بايد منطقي فكر كنيد

اگر ميخواهيد بر مشكل خود غلبه كنيد در درجه اول بايد منطقي باشيد و به اصطلاح مسايل را در پرسپكتيورقرار دهيد و با نگرشي منطقي به آن بپردازيد. اصولا عملي را كه ازآن نام برده ايد مثل ساير عادت هاي جسماني زماني كه ازحد بگذرد و حالت اعتياد وسواس گونه به خود بگيرد آنگاه مشكل آغاز ميشود. اما از طرفي من هم مخالفم با اينكه هر بيماري و ناراحتي را ناشي از آن بدانيدچرا كه برخي از مشكلاتي كه از آنها نام برده ايد اصولا ربطي به عادت نام برده ندارند . براي مثال جابجايي مهره هاي پشت و ديسك كمر به هيچ وجه ارتباطي با عادت نامبرده ندارند بنا براين سعي نكنيد تا تمامي امور مربوط به سلامتي خود را به بهانه اينكه ناشي از عمل عادت گونه شماست هستند بدون معالجه رها كنيد چرا كه اين كار به نفع شما نيست. بنا بر اين بياييد در اين مورد كاملا منطقي باشيد وبا حقايقي كه وجود دارد وضغيت خود را ارزيابي كنيد تا بتوانيد به بهترين شكل خود را ازآن خلاص كنيد.

2.ماهيت عمل

اين عمل در واقع نوعي وسواس فكري است. منتهي به آن دليل كه اين نوع وسواس به ناحيه پر قدرتي در بدن انسان يعني دستگاه تناسلي ارتباط پيدا ميكند مقاومت در برابر آن مشكل ميشود. اما مثل هر وسواس فكري ديگر اين مورد هم كار خود را از ذهن آغاز ميكند. يعني اين ذهن است كه به اعصاب شما دستور ميدهد كه بايد تحريك بشويد. به همين دليل عده اي به اشتباه تصور ميكنند كه بايد با اين عمل در مرحله تحريك مقابله كرد. در حالي كه اين طور نيست و با اين عمل هم بايد در همان مرحله اول يعني در ذهن مواجه شد. يعني اگر بتوانيم كاري انجام دهيم كه ذهن دستور تحريك شدن به دستگاه تناسلي را ندهد آنگاه بدون شك موفق شده ايم.

۳.عادت در برابر عادت

اصولا هر عادت منفي يا همان اعتياد را(وسواس هاي فكري نوعي اعتياد عملي به وجود مي آورند. مثل قمار دروغ گفتن و امثال ان) زماني ميتوانيم به بهترين شكل ممكن تعديل كنيم كه آن را با يك عادت ديگر جايگزين نماييم. با اين تفاوت كه عادت تازه بايد يك عادت مثبت و ارضا كننده باسد. براي مثال در مورد مشكل شما ورزش يكي از بهترين عادت هاست. چرا كه اصولا تخليه كننده انرزي است. ثانيا ذهن را به خود مشغول ميكند واز همه مهمتر باعث استخراج نوعي ماده در بدن (تندروفين) مي شود كه اين همانا مرفين طبيعي و مثبت ميباشد كه اين خود بسيار ارضا كننده است. در واقع ورزش بخصوص ورزش هاي آرامش دهنده مثل شنادر تلطيف بخش هاي حساس عصبي بخصوص دستگاه تناسلي و ايجاد ريلكسيشن بدن بسيار موفق عمل ميكند.

4.ابزارهای ديگر

در كنار راهكار هاي ذكر شده كه ورزش بهتري ان مي باشد يكسري اعمال در نهاد ما هم هست كه بايد انها را هم بكار گيريد. اولا تا آنجا كه امكان دارد از تنهايي دوري جوييد. هميشه سعي كنيد با كسي باشيد و يا خود را در ميان جمع قرار دهيدزيرا اين عمل با تنهايي ارتباط مستقيم دارد و هر چه شديدتر ميشود انسان براي تنها شدن هر گونه ترفندي را انجام ميدهد. اما شما بايد برعكس عمل كنيدو به هيچ وجه تنها نباشيد. ديگر اين كه لباس آزاد بپوشيد از پوشيدن لباسهاي تنگ و چسبان خود داري كنيد. دعا و نيايش نيز همان گونه كه خودتان گفته ايد بسيار موثر واقع مي شود. از استفاده از غذاهاي بسيار تند و انرزي زا خود داري كنيد. تغذيه خود را بر اساس سبزيجات بخصوص خام و ميوه جات قرار دهيد و از شيريني ها كمتر استفاده كنيد. آب خنك و سرد را مرتبا بنوشيد حتي اگر تشنه نيستيد به سر و صورت خود آب بزنيد. عمل يوگا رو هم فراموش نكنيد. چند بار در روز سرخود را روي بالش روي زمين گذاشته و به مدت 15 دقيقه پاي خود را به ديوار تكيه بدهيد و بي حركت باقي بمانيد و اجازه بدهيد خون به مغزتان برسد . اين عمل را حد اقل 5 بار در روز انجام بدهيد. دست هاي خود را هم مشغول كنيد. مثل كار دستي يا داشتن تسبيح و يا حتي كليد در دست. اصولا هميشه براي دستان خود مشغوليتي را ايجاد كنيد. به خرافاتهايي كه در باره اين عمل گفته ميشود هم توجه نكنيد. اين يك وسواس فكري است و نميتواند يك عمل مثبت تلقي شود و بايد كم كم به طور كامل از آن دوري كنيد.

موفق و پيروز باشيد.

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در یکشنبه 24 آذر1387 و ساعت 1:18 بعد از ظهر |
سلام دوستان عزیز. این متنی که میبینین در بحرانی ترین شرایط ودر اوج نا امیدی یه عامل تقویت کننده بود برای من.الان نیز هر وقت موجهای نا امید کننده به طرفم هجوم میارن اینو سپری قرار میدم برا جلو رفتن و رسیدن به خواسته ها. به خودم گفتم حالا که این قدر به من کمک کرده اینجا بنویسم شاید به درد دوستان نازنینم هم بخوره.

 

هنگامی که زندگی برای شما سخت و دشوار می شود چه میکنید؟

درشرایطی که اندوهگین تنها وشکست خورده اید چگونه دوام می آورید؟

درچنین شرایطی اگر مانند کوه نورد عمل کنید برمشکلات فائق خواهید آمد.چگونه؟ فرض کنید که در حال صخره نوردی درست درلبه ی پرتگاه به صخره چسبیده اید.تمام تلاش شما این است که درحال حاظر از این موقعیت نجات پیدا کنید و یک قدم جابه جا شوید و  با تمرکز کردن نیروی خود این کار را سانتی متربه سانتی مترانجام میدهید.و سرانجام ناگهان میبینید که بدترین وخطرناک ترین قسمت کارطی شده است.

این روش در تمام زندگی کارایی دارد.هنگامی که اوضاع به طور کامل ناامید کننده و دشوار شده است فقط روی مشکل فعلی یا قسمتی از آن تمرکز کنید. درهرزمان فقط به یک مشکل بپردازید با این کار وقتی از پس مشکل اول برآمدید با اعتماد به نفس بیشتری سراغ مشکل بعدی خواهید رفت  وهمین طور قدم به قدم مشکل ها را از پیش پا برخواهید داشت و شما سرانجام به همان نقطه میرسید که می بینید بدترین قسمت کار طی شده است.

اگربخواهیدمدام به انچه که قرار است در سال آینده انجام دهید یا مشکل هایی که طی سال آینده با آنها روبروخواهیدشد فکر کنید دیوانه خواهید شد!! ولی از عهده یک روز بر می آ یید. حتی اگرفکر کردن به ۲۴ساعت آینده برای تان ترسناک و اضطراب آور است می توانید پنچ دقیقه به پنچ دقیقه پیش بروید.

آندره میتوس.

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در جمعه 8 آذر1387 و ساعت 5:48 بعد از ظهر |

 

۷۴روز از رهایی ام  از قفسی که خودم با دستان خودم ساخته بودم میگذرد.قفسی که در آنجا خزیدم زیستم  گریستم  و خودم را به مرز نابودی کشاندم.

روزگار دردناک و سختی بود. شایدتلخی خاطرات با گذشت زمان کمرنگ شوداماحسرت زمان های از دست رفته را نمیدانم........؟

روزهای قبل از رهایی با تمام وجود درک میکردم  افرادی که روی تخت تیمارستان ها خزیده اند چه حس و حالی دارند و چه میکشند.کلمه جنون و تنهایی از رفقای دیرینه ام شده بودند رفقای با وفایی بودند که وفای انها مرا به مرز نابودی کشاند.

این چند روز اخیراین فکر مدام به ذهنم رفت و امد میکند که خدایا..........

اگر دستم رانگرفته بودی و با بندگان دل سوز و دلسوخته ات اشنا نکرده بودی و ان روز را که همه چیز را برای رهایی(هلاکت)خود اماده کرده بودم به هدف شوم خودم میرسیدم چه سرنوشتی درانتظارم بود؟

دقیقا دو روز مانده بود به ماه رمضان همه چیز را برای خودکشی محیا کرده بودم راههای زیادی را ابداع و امتحان کرده بودم.خوب اگه قرار بود نتیجه ای بگیرم تا الان گرفته بودم این شده بود اخرین حرف های من.هرروز به محل مذکور میرفتم نگاهی به آن میکردم اما میگفتم چند روز صبر کن شاید راهی باز شد.اما فکر گذشته و ترس از آینده قفل های محکمی را بر ذهنم میزد هیچ راهی باز نمیشد و هر لحظه قدم هایم به ان نزدیک تر میشد.

صحنه ای را که برای اخرین بارپس از کشمکش های فراوان با خودم خواستم تصمیمم را عملی کنم را هیچ وقت از یاد نمیبرم.گریه میکردم میسوختم میلرزیدم میترسیدم.

یعنی من میخواهم خودکشی کنم؟یعنی تمام شد؟یعنی برای همیشه از شر این لعنتی خلاص میشوم؟اگر این راه درستی نباشد چی؟ اما فکرهای شیطانی و ناامید کننده خیلی قوی تر از این حرف ها بودند.شیطان مدام سربازان خود را در ذهنم تقویت میکرد و تعداد سربازان شیطان خیلی بیشتر از سربازان امید شده بود زمان فتح کامل ذهن من توسط سربازان شیطان داشت نزدیک میشد. در ذهنم آشوب بود تلاطم بود سروصدا بود سربازان امید لحظه به لحظه بر تعدادشان کاسته میشد نبرد سختی در حال انجام بود وقتی سربازان شیطان فریاد پیروزی را سر دادند من نیز خودم را کاملا تسلیم شده پنداشتم انها فاتح ذهن من شده بودند فقط یک قدم تا خلاصی خودم فاصله داشتم تمام بدنم میلرزید.

باور کنید نمیدانم اسمش رو باید چی بزارم

معجزه - امداد غیبی - جرقه امید - الهام الهی..... نمیدانم. انگار فرشتگانی از اسمان برای کمک به سربازان شکست خورده امید به ذهن من سرازیر شدند.در حالی که نبرد سختی بین فرشتگان و سربازان شیطان در گرفته بود و با تمام وجود میجنگیدند مدام فریاد میزدند دست نگه دار دست نگه دار شاید امیدی باشد شاید راهی باشد که هنوز امتحان نکرده ای. از طرف دیگر سربازان شیطان جیغ میکشیدند که کار را تمام کن و خودت را راحت کن اگر قرار بود اتفاقی بیفتد در این مدت طولانی افتاده بود. دیوانه شده بودم باید به حرف کدام یک گوش میکردم؟ اما احساس میکردم لحظه به لحظه داره بر تعداد سربازان شیطان کاسته میشه. احساس میکردم دارن تار و مار میشن.

شاید راست میگویند شاید راهی باشد که من بهش بی توجه بوده ام؟ نمیدانم نمیدانم.

در یک لحظه سربازان شیطان ناپدید شدند و از فرشتگان هم خبری نبود. من بودم و خودم. این بار با سوز بیشتری گریه میکردم اما با گریه قبل از اقدام برای این کار خیلی تفاوت داشت.

جرقه امید.  از درون میلرزیدم. با صدای بلند همراه با گریه فریاد میزدم خودکشی نه. خودکشی نه. نه

خدایا رمضان...؟

یعنی فرشتگان میخواستند مرا متوجه این موضوع کنند که رمضان......؟ نمیدانم.

 یکی از عواملی که نقش تاثیر گذاری در بهبودی من داشت این بود که من خودم را همواره اسیرشده میدانستم نه تسلیم شده. اسیر شدم به اسارت کشیده شدم اما تسلیم نشدم. همیشه خودم را به چشم یک اسیر میدیدم اسیری که دلش هوای خوش آزادی را جستجو میکرد.  

نمیتوانم ادعاکنم  که برای همیشه خوب شده ام اما میتوام با شهامت بگویم که راه را پیدا کرده ام.از شروع حرکت تا الان به همسفران زیادی برخورده ام. خیلی از انها از شروع حرکت با من بودند و خیلی ها در اواسط جاده به ما پیوستند. در مسیر حرکت می دیدم چقدر مسافر در کنار جاده ایستاده اند و دست تکان میدهند و درخواست کمک میکنند.عده ای از انها هم پشت به جاده نشسته بودند و نا امیدی از سفر در چهر ه شان موج میزد.و قتی آنها را میدیدم میسوختم که چرا نمیتوانم کمکشان کنم و ای کاش هایی بر دلم میگذشت. اکنون که قسمت عمده ای از جاده را طی کرده ام ای کاش ها جای خود را به چگو نه ها داده اند.من اکنون چگونه میتوانم به انها کمک کنم؟ اکنون سربازان شیطان پشت در ذهنم پرسه میزنند و به دنبال روزنه ای برای ورود هستند اما سربازان امید خودشان را تقویت کرده اند و تا کنون اجازه ورود را به انها نداده اند هر از چند گاهی به سوی در ورودی ذهنم یورش میبرند و با شدت به در میکوبند ولی تا کنون راه به جایی نبرده اند.

اکنون حالم روز به روز به سوی بهبودی میرود از تلاطم ذهنی فاصله گرفته و به آرامش نسبی رسیده ام اعتماد به نفسم که چندین سال در خواب عمیقی فرو رفته بود چشمان خود را باز کرده .

 به امید روزی که در وجود و ذهن من و همه همسفران برای همیشه سربازان حق بر سربازان شیطان پیروز شوند.

 

 

+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 23 آبان1387 و ساعت 6:33 بعد از ظهر |