۷۴روز از رهایی ام از قفسی که خودم با دستان خودم ساخته بودم میگذرد.قفسی که در آنجا خزیدم زیستم گریستم و خودم را به مرز نابودی کشاندم.
روزگار دردناک و سختی بود. شایدتلخی خاطرات با گذشت زمان کمرنگ شوداماحسرت زمان های از دست رفته را نمیدانم........؟
روزهای قبل از رهایی با تمام وجود درک میکردم افرادی که روی تخت تیمارستان ها خزیده اند چه حس و حالی دارند و چه میکشند.کلمه جنون و تنهایی از رفقای دیرینه ام شده بودند رفقای با وفایی بودند که وفای انها مرا به مرز نابودی کشاند.
این چند روز اخیراین فکر مدام به ذهنم رفت و امد میکند که خدایا..........
اگر دستم رانگرفته بودی و با بندگان دل سوز و دلسوخته ات اشنا نکرده بودی و ان روز را که همه چیز را برای رهایی(هلاکت)خود اماده کرده بودم به هدف شوم خودم میرسیدم چه سرنوشتی درانتظارم بود؟
دقیقا دو روز مانده بود به ماه رمضان همه چیز را برای خودکشی محیا کرده بودم راههای زیادی را ابداع و امتحان کرده بودم.خوب اگه قرار بود نتیجه ای بگیرم تا الان گرفته بودم این شده بود اخرین حرف های من.هرروز به محل مذکور میرفتم نگاهی به آن میکردم اما میگفتم چند روز صبر کن شاید راهی باز شد.اما فکر گذشته و ترس از آینده قفل های محکمی را بر ذهنم میزد هیچ راهی باز نمیشد و هر لحظه قدم هایم به ان نزدیک تر میشد.
صحنه ای را که برای اخرین بارپس از کشمکش های فراوان با خودم خواستم تصمیمم را عملی کنم را هیچ وقت از یاد نمیبرم.گریه میکردم میسوختم میلرزیدم میترسیدم.
یعنی من میخواهم خودکشی کنم؟یعنی تمام شد؟یعنی برای همیشه از شر این لعنتی خلاص میشوم؟اگر این راه درستی نباشد چی؟ اما فکرهای شیطانی و ناامید کننده خیلی قوی تر از این حرف ها بودند.شیطان مدام سربازان خود را در ذهنم تقویت میکرد و تعداد سربازان شیطان خیلی بیشتر از سربازان امید شده بود زمان فتح کامل ذهن من توسط سربازان شیطان داشت نزدیک میشد. در ذهنم آشوب بود تلاطم بود سروصدا بود سربازان امید لحظه به لحظه بر تعدادشان کاسته میشد نبرد سختی در حال انجام بود وقتی سربازان شیطان فریاد پیروزی را سر دادند من نیز خودم را کاملا تسلیم شده پنداشتم انها فاتح ذهن من شده بودند فقط یک قدم تا خلاصی خودم فاصله داشتم تمام بدنم میلرزید.
باور کنید نمیدانم اسمش رو باید چی بزارم
معجزه - امداد غیبی - جرقه امید - الهام الهی..... نمیدانم. انگار فرشتگانی از اسمان برای کمک به سربازان شکست خورده امید به ذهن من سرازیر شدند.در حالی که نبرد سختی بین فرشتگان و سربازان شیطان در گرفته بود و با تمام وجود میجنگیدند مدام فریاد میزدند دست نگه دار دست نگه دار شاید امیدی باشد شاید راهی باشد که هنوز امتحان نکرده ای. از طرف دیگر سربازان شیطان جیغ میکشیدند که کار را تمام کن و خودت را راحت کن اگر قرار بود اتفاقی بیفتد در این مدت طولانی افتاده بود. دیوانه شده بودم باید به حرف کدام یک گوش میکردم؟ اما احساس میکردم لحظه به لحظه داره بر تعداد سربازان شیطان کاسته میشه. احساس میکردم دارن تار و مار میشن.
شاید راست میگویند شاید راهی باشد که من بهش بی توجه بوده ام؟ نمیدانم نمیدانم.
در یک لحظه سربازان شیطان ناپدید شدند و از فرشتگان هم خبری نبود. من بودم و خودم. این بار با سوز بیشتری گریه میکردم اما با گریه قبل از اقدام برای این کار خیلی تفاوت داشت.
جرقه امید. از درون میلرزیدم. با صدای بلند همراه با گریه فریاد میزدم خودکشی نه. خودکشی نه. نه
خدایا رمضان...؟
یعنی فرشتگان میخواستند مرا متوجه این موضوع کنند که رمضان......؟ نمیدانم.
یکی از عواملی که نقش تاثیر گذاری در بهبودی من داشت این بود که من خودم را همواره اسیرشده میدانستم نه تسلیم شده. اسیر شدم به اسارت کشیده شدم اما تسلیم نشدم. همیشه خودم را به چشم یک اسیر میدیدم اسیری که دلش هوای خوش آزادی را جستجو میکرد.
نمیتوانم ادعاکنم که برای همیشه خوب شده ام اما میتوام با شهامت بگویم که راه را پیدا کرده ام.از شروع حرکت تا الان به همسفران زیادی برخورده ام. خیلی از انها از شروع حرکت با من بودند و خیلی ها در اواسط جاده به ما پیوستند. در مسیر حرکت می دیدم چقدر مسافر در کنار جاده ایستاده اند و دست تکان میدهند و درخواست کمک میکنند.عده ای از انها هم پشت به جاده نشسته بودند و نا امیدی از سفر در چهر ه شان موج میزد.و قتی آنها را میدیدم میسوختم که چرا نمیتوانم کمکشان کنم و ای کاش هایی بر دلم میگذشت. اکنون که قسمت عمده ای از جاده را طی کرده ام ای کاش ها جای خود را به چگو نه ها داده اند.من اکنون چگونه میتوانم به انها کمک کنم؟ اکنون سربازان شیطان پشت در ذهنم پرسه میزنند و به دنبال روزنه ای برای ورود هستند اما سربازان امید خودشان را تقویت کرده اند و تا کنون اجازه ورود را به انها نداده اند هر از چند گاهی به سوی در ورودی ذهنم یورش میبرند و با شدت به در میکوبند ولی تا کنون راه به جایی نبرده اند.
اکنون حالم روز به روز به سوی بهبودی میرود از تلاطم ذهنی فاصله گرفته و به آرامش نسبی رسیده ام اعتماد به نفسم که چندین سال در خواب عمیقی فرو رفته بود چشمان خود را باز کرده .
به امید روزی که در وجود و ذهن من و همه همسفران برای همیشه سربازان حق بر سربازان شیطان پیروز شوند.
+ نوشته شده توسط اسیر رها شده در پنجشنبه 23 آبان1387 و ساعت
6:33 بعد از ظهر |